فتو وبلاگ آينه شادي
« قبلي | بعدي »
يادداشت هاي باباي عرفان
. ما و گروههاي مافيايي پيرامونمان!!
شنبه 21 دی 1381
اشاره : دو روز پيش تلفني با دوستي درباره وبلاگ نويسي صحبت مي کرديم که رسيديم به جماعت قديمي ترها و گروه هاي مافيايي شان ، که به همين راحتي کسي را به جمع خودشان راه نمي دهند .. و اينکه اگر روزي قدرت دست اينها بيفتد {حالا به فرض محال!!} .. اينان نيز همان کاري را با اين ميهن و مردم مي کنند که ديگران کردند .. ديگرانی که قبل از قدرت، ظاهري فرهيخته تر هم داشتند !! ..
همين مساله باعث شد که اين هفته کمي درباره گروه بنديهای مختلفي که دیده ام و .. بنویسم ...


اگر به درستي در معنا و دليل اشتياق آدمي به عضويت در گروه ها و جمعيت هاي مختلف بنگريم .. به درک کاملي نخواهيم رسيد .. اين اشتياق واقعا به خاطر چيست ؟ :: منزلت؟ .. قدرت ؟..شهرت؟ .. ثروت؟ .. و يا اينکه نه اصلا غريزه ما اینجور حکم ميکند .. به هرحال منظور من آن دسته از گروه هايي است که ما به خاطر بدست آوردن قدرت و اميد بيشتر به سراغشان مي رويم .. به خاطر همان حکايت يک دستي که صدا ندارد .. و اين که اساسا بودن با چند انسان همسان ، از شدت ترسها و افسردگي ها خواهد کاست و بر اطمينان ها و اهداف خواهد فزود ... نکته نهفته در اين وادي اما ساختار عجيب قدرت است .. تاريخ ثابت کرده است گروهي موفق است که وابسته به فرد نباشد و همين عامل سبب ميشود در راه رسيدن به اهداف و خواسته هاي بيکران، قربانيان بيشماري بر پيشگاه گاه آسماني اين گروه ها سلاخي شوند .. ارواحي خسته که براي شادي و اطمينان پايبند گروهي شده اند و اينک به خاطر اميال سيري ناپذير قدرتمندتران و يا باهوشتران ، بر بستر جهالت جمعي گروه خويش سرگردان و سايه ميشوند ..
اين علاقه در جامعه قبيله اي ما .. شديدتر و کشنده تر بوده است .. و جالب آنکه ما عليرغم تاريخ لبريز از بي قراري و ندانم کاريمان .. هنوز هم با چشمهاي بسته به سر دم اين و آن مي چسبیم .. بياد آر : آنهايي که با شرکت در گروه هاي مجاهد و نستوه .. جان عزيزشان را قرباني يک مشت کلمه بي خاصيت کردند .. آنهايي که با سادگي و بي قراري زایدالوصفي .. جسم خويش را بر مينهاي کشنده دشمنان انداختند ... آنهايي که مشتاق و بي قرار عرضه خود در يک فيلم و يا بودن با چند آدم مشهور در عرصه سينما و تياتر و ورزش .. چه حقارتهايي که بر خويش روا داشتند .. آنهايي که تا فرصت کوتاهي يافتند آنچنان تاختند که اينک مجال آهي هم نمانده است .. که در آخر به دست گروهي ديگر رانده شدند و از خويش جز خرابه اي بر جاي نگذاشتند ... آنهايي که رفتند .. آنهايي که ماندند .. آنهايي که هنوز هم در قالب جماعتي عقيم و مرگ آور .. به ساحت اصحاب و انصار ميليوني خويش فکر و کلمه و دشنام تزريق ميکنند .....
بگذريم : يادم مي آيد اين جمله را اولين بار از ميرشکاک شنيدم که از بهنود به خاطر محيط بسته و محدود جامعه روشنفکري ايران گلايه کرده بود .. برايش نوشته بود ورود به جمع مافيايي شما واقعا سخت است و اينکه شما و دکتر شفيعي کدکني و ديگران ... مرا و نسل مرا احوالي نپرسيده اند .. ميرشکاک بعدها در آدينه هم نوشت .. اما همزمان در جبهه و صبح هم کتابت کرد .. اما به دليل اينکه سالها زندگيش را در بودن با گروه هاي مختلف مي ديد .. از خويش و خویشتن غافل شد .. و جهان وجود خويش را از دست داد .. ميرشکاک نمونه بارز آن دسته از افراديست که به خيال سرسائيدن بر آستان هنر و فرهنگ .. به شدت اسير دست اندیشه هاي مرگ آور گروه ها و انجمنهاي حريص امروزي شدند .. هر چند آنها به مدد استفاده از اين افراد در ثروت و قدرت بادآورده اي .. حظ مي کنند!!!
اوايل سال ۷۳ یا ۷۴ بود که يک گردهمايي از طرف انجمن اسلامي دانشجويان دانشکده فني تهران در تالار شهيد چمران به مناسبت بزرگداشت دکتر شريعتي برگزار شد .. آنروزها هنوز شور و شوق فعاليت در گروه ها و انجمنهاي مختلف در جانم بود و گمان مي بردم بودن در هر اجتماعي چه از نوع پارتي هاي شبانه و چه از نوع متينگ هاي سياسي و يا آشنايي با جامعه هنري و فرهنگي ، خرد و مهرم را پويا و پايدار خواهد کرد .. به هر حال! .. اولين روزهاي آزادي عباس عبدي از زندان ۹ ماهه اي بود که انگار به زور و ظلم دربندش شده بود .. پس از اتمام جلسه سخنرانيش به همراه چند تن از ديگر دوستان مشتاق تا دم دفتر روزنامه سلام همراهيش کرديم .. درونش سرشار از کينه و بغض شده بود . با اطمينان قاطع گفت روزي زبونشان خواهم کرد .. به گمانم امروز در زندان همان ماموران زبونش شده اند !! .. به پايش نشسته اند .. با معذرت و ببخشيد و اينها .. و نتيجه آنکه بيچاره دوستان من که آنروز با من از دم دفتر سلام بر نگشتند و با وي براي برآورده شدن خواسته ها و اهداف بلند آن جناب مستطاب .. از پله هاي روزنامه سلام بالا رفتند ... !!!
اي بابا خسته شدم .. اينا چيه مينويسم .. من فقط ميخواستم بگم بابا بيخيال .. خبري نيست .. چي هي گير دادين ميگين جماعت مافيايي و .. اينا هم الان دلشون خوشه .. به فکر کانديداي شوراي شهر و رسيدن به درجات بالاي جامعه مدني افتادن .. يادشون رفته انگار همين يکي دو سال پيش چه اتفاقايي که نيفتاد ... حالا يه چند تا جوون ناز و دوستداشتني به هر انگيزه اي چه انگيزه خودشتربينی و چه هر کوفت و زهر مار ديگه اي اومدن .. دارن مينويسن .. ما هم وقتمونو پر مي کنيم ديگه ... مثلا همين حسين درخشان .. خدائيش اگه من یه روز وبلاگشو نخونم .. خمار ميشم .. حتي خيلي وقتا اگه براش پيغام نذارم خمار تر ... خب اون بيچاره هم بايد زندگي کنه ديگه .. اگه قرار باشه هر روز لينک من و ما رو بذاره که نميشه بابا .. اون مطالبي هم که خورشيد خانم درباره گروه خودش و نوع روابطش با وبلاگاي مختلف زده بود .. چرت محضه .. بعدا که بزرگ شد میفهمه .. به دل نگيريد بابا .. بي خيال!! ..
مهم اينه که : ما خودمون بزرگ بشيم تا احتياجي نداشته باشيم به اينکه ديگران ... آن من ديگر ما رو ... با ذهنيات خودشون بزرگ کنند ...


» نوشته شده در ساعت 06:13 توسط باباي عرفان
لينک ها به اين صفحه : [ از نگاه تکنوراتي ]
« نقل مطالب اين وبلاگ با لينک مربوطه و نام نويسنده ، بلامانع است »

» آرشيــــو

چکيده :
اشاره : دو روز پيش تلفني با دوستي درباره وبلاگ نويسي صحبت مي کرديم که رسيديم به جماعت قديمي ترها و گروه هاي مافيايي شان ، که به همين راحتي کسي را به جمع خودشان راه نمي دهند .. و اينکه اگر روزي قدرت دست اينها بيفتد {حالا به فرض...

آخرين نوشته ها :



همولايتي هاي به روز شده :

»» الباقی همولایتی ها

Powered by
Movable Type3.2